تبليغاتX
بیکس و تنها

بیکس و تنها



برای تو که بهترینی

 

آهای تو!
آره با توام!
چرا ناراحتی؟چرا اضطراب داری؟چرا استرس داری؟چرا اعتماد به نفست
رو از دست دادی؟چرا احساس می کنی که هیچی نیستی و هیچ دلیلی برای
ادامه نداری؟تو خیلی بزرگی. اونقدر که حتی فکرش و نمی تونی بکنی.
این من و تا آخر دقیق بخوان تا بهت ثابت کنم.
همین دلشوره ها و ناراحتی هایی که بعضی اوقات به خاطر کارهایی که کردی یا حرفهایی که زدی،داری.آره همین ناراحتی ها که باعث شده از خودت بدت بیاد یه نشونست. همین دلواپسی از حرفایی که نباید میزدی
یا کارهایی که نباید می کردی یه نشونست.
همه این ها نشونه اینه که تو هنوز خوبی.قلبت هنوز پاکه و روحت هنوز آرومه.اگه این طور نبود بی خیال می شدی. مثل بقیه.
اصلا کارهای بدت رو نمی دیدی که بخوای به خاطرش ناراحت بشی.
اگه غمگینی نشونه اینه که قلب صافت تحمل سیاهی رو نداره.
پس چرا از خودت ناراحتی؟ همین که متوجه کارایی شدی که نبایدمیکردی
همین که ناراحت شدی، همین که پشیمون شدی، باید خوشحال باشی و خدا رو شکر کنی که دلت هنوز سفیده که می تونی لکه های سیاه رو روش ببینی.مثل یه راننده که پیچ و خم های جاده باعث میشه که خوابش نبره،
پیچ و خم های زندگی هم باعث می شه تو خوابت نبره.
اسیر تکرار و روز مرگی نباشی باعث میشه تا اگه چشات بسته شد و خوابت برد، پیچ و خم ها بیدار نگهت داره.
پس خدا رو شکر کن که توی یه جاده بی پیچ و خم رهات نکرده.
اون می خواسته که صداش کنی فراموشش نکنی.
صدات رو دوست داره پس صداش کن.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 13:35 توسط مهدی بیکس |

داشتن و بودن

داشتن و بودن

Having and Being

 

روزی خاخام ویساخاربائرVisakhar Baer با یک روستایی پیر

 از اهالی اولشنیا Oleshnya ملاقات کرد که از زمان جوانی، خاخام را می شناخت.

روستایی که از مقام خاخام بی خبر بود به خاخام گفت، "بائر، تازه چه خبر داری؟"

خاخام پرسید، "و تو چه خبر تازه داری؟"

پیرمرد گفت، "خوب، باید برایت بگویم:
آنچه که از کار خودت به دست نمی آوری، آن را نداری."

What you don't get by your own work, you don't have.

از آن زمان به بعد، هرگاه خاخام بائر در مورد روش درست زندگی کردن

 سخن می گفت، چنین اضافه می کرد،

 " و آن پیرمرد اهل اولشنیا گفت:
  آنچه که از کار خودت به دست نمی آوری، آن را نداری."


 

آگاهی یا معرفتconsciousness  دو بعد دارد: یکی داشتن است و دیگری بودن. و فقط دو گروه از انسان ها وجود دارند: یکی که سخت می کوشد تا بیشتر و بیشتر داشته باشد، و نوع دیگر آنان که بیهودگی این کار را دریافته و زندگی خود را در جهت دیگر تغییر داده اند: در جهت بودن. این مردم سعی می کنند بشناسند که کیستند.

در دنیای داشتن، تو فقط باور می کنی که چیزی داری، ولی درواقع تو هیچ چیز نداری. تو تنها با دست خالی میآیی و تنها هم با دست خالی می روی. و آنچه که بین او اتفاق می افتد تقریباٌ مانند یک رویا است. به نظر واقعی می آید، وقتی که وجود دارد به نظر واقعی میرسد، ولی وقتی که رفته است، آنوقت درک می کنی که واقعاٌ اتفاقی نیفتاده بود. واقعیت توسط رویای تو لمس نشده بود. دنیای داشتن چیزی جز دنیای رویاها نیست.

انسان مذهبی کسی است که از عبث بودن تمام این هشیار شده باشد. تو نمی توانی هیچ چیز جز خودت را داشته باشی. و هرآنچه که بجز خودت داشته باشی، همه یک فریب است. یک توهم است. و درواقع، آنچه که داری تو را بیشتر در تصاحب خودش دارد تا اینکه تو آن را در تصاحب خودت داشته باشی. مالک، در نهایت خودش مملوک می شود. تو فکر می کنی که خیلی چیزها داری __ثروت، قدرت، اعتبار __ ولی در عمق، تو خودت در تصاحب این ها هستی؛ توسط همین چیزها در قفس و در زنجیر و در زندان هستی.

به مردم ثروتمند نگاه کنید. آنان صاحب ثروت نیستند __ آنان همانقدر فقیر هستند که هر انسان فقیر دیگر در دنیا، مانند هر گدای دیگر گدا هستند. درواقع، آنچه که دارند آنان را تصاحب کرده است. آنان از این چیزها گرانبار هستند.

پس نخستین نکته ای باید درک شود این است که دو در وجود دارند: داشتن و بودن. اگر هنوز در رویای داشتن گم هستی، در دنیا قرار داری. شاید در غاری در هیمالیا نشسته باشی، تفاوتی ندارد __ دنیا هنوزهم آنجاست زیرا دنیا در خود آرزوی تملک داشتن است. و هیچکس هرگز چیزی را مالک نبوده است.

فقط می توانی مالک یک چیز باشی و آن هم پیشاپیش با تو هست __ وجود خودت، معرفت خودت. ولی برای داشتن آن وجود، فرد باید سخت کار کند. نمی توانی آن را به آسانی به دست آوری. نخست باید خودت را از دنیای داشتن برهانی. و این تقریباٌ مانند مرگ است زیرا اینجا جایی است که تو هویت گرفته ای __ تو اتوموبیلت هستی، خانه ات هستی؛ حساب بانکی ات هستی. و وقتی شروع می کنی به بیدارشدن از این رویا، احساس می کنی که گویی ازبینرفتهای زیرا تمام هویت های کهنه ات شروع به محو شدن می کنند.هر یک هویتی که ازبین برود، بخشی از وجود تو ازبین رفته است: یک تهی بودن در پشت سر باقی می ماند.

وقتی تمام هویت ها ازبین بروند و فقط تو باقی بمانی، فقط یک فضای خالص وجود دارد __ به همان خلوص زندگی، به خلوص مرگ، هیچ چیز دیگر وجود ندارد. فقط آن وجود را میتوان داشت زیرا پیشاپیش وجود دارد. فقط می توانی چیزی را مالک باشی که ازقبل وجود داشته باشد، چیز دیگری را نمی توانی مالک باشی. تمام خواسته ها، خواهشهایی عبث هستند. فقط به ناکامی می انجامند.

معمولاٌ، حتی وقتی که مردم به زندگی مذهبی روی می آورند، به فکرکردن در حیطه ی داشتن ادامه می دهند __ تصاحب بهشت یا داشتن لذات بهشتی __ ولی بازهم همان اندیشیدن
با مفاهیم داشتن است: بهشت آنان چیزی نیست جز فرافکنی خواسته هایشان برای داشتن همه چیز. مایل هستند هرآنچه را که در اینجا ازکف داده اند در زندگی پس از مرگ داشته باشند. ولی این همان خواسته است.

یک انسان واقعاٌ مذهبی کسی است که از بیهودگی خواسته آگاه شده و به غیرممکن بودن داشتن هرچیزی در این دنیا و دنیای دیگر پی برده باشد. تو فقط می توانی مالک خودت باشی. فقط می توانی ارباب وجود خویشتن باشی.

اگر برای این نکوشی.... این کاری دشوار است، راه میان بری برایش نیست؛ علیرغم هرچه که تیموتی لریTimothy Leary  می گوید، هیچ راه میان بری برایش نیست. مواد مخدر و اسید در اینجا کمکی نخواهند کرد. روش او خیلی ارزان است و بسیار حیله گرانه. این یک فریب شیمیایی است. می خواهی بدون هیچگونه تلاش وارد دنیای درونی خودت شوی. این صادقانه نیست. می خواهی بدون اینکه آن را کسب کرده باشی، مالکش باشی.

وقتی یک ماهاویرا آن هسته ی دورنی را تصاحب می کند، سخت برایش کار کرده است؛ وقتی یک بال شم آن را در تصاحب دارد، برای سخت کوشیده است. او تمام وجودش را برای آن فدا کرده است. تمامی وجودش فقط یک نیایش شده است، وقف و فدای الوهیت شده است. او دیگر وجود ندارد، او فقط خودش را تماماٌ پیشکش کرده است. آنوقت است که تصاحب می کند.
یا یک کبیر یا یک زرتشت.... تمامی آنان راه دشوار را طی کرده اند. راه دشوار تنها راه است. راه میان بر وجود ندارد.

ولی انسان همیشه سعی داشته تا راه میان بر خلق کند، به روش های مختلف. روش موادمخدر آخرین ابداع ذهن حیله گر انسان است. فقط با خوردن یک قرص یا تزریق یک ماده شیمیایی به بدن فکر می کنی که می توانی یک بودا بشوی و به تصاحب کامل وجود خودت برسی.
تو فقط برده ی آن ماده شیمیایی می شوی نه ارباب وجود خویش! اینک یک اشتیاق برای آن مادهی شیمیایی در تو ایجاد شده است __ بیشتر و بیشتر؛ دوباره و دوباره. مقادیر بیشتر و بیشتر مورد نیاز است. به زودی خراب می شوی، به زودی یک زمین بایر می گردی؛ بهزودی توسط هرآنچه که زیباست و واقعی و الهی طرد خواهی شد. ولی آن اغوا و فریب وجود دارد. ذهن انسان می پندارد که می تواند راه میان بری بیابد.

همگی شما رویاهایی مشخص را به یاد می آورید. در رویا اگر با قطار مسافرت می کنید، ایستگاه های بسیار را جا می اندازید. شاید در لندن باشید و سپس ناگهان در توکیو هستید __ تمام فاصله ی این میان را جا انداخته اید. ناخودآگاه انسان پیوسته مشتاق  میان بر است.
در رویا اشکالی نیست ولی در زندگی واقعی غیرممکن است __ نمی توانی هیچ مرحله ای را جا بیندازی و نمی توانی از هیچ ایستگاهی بدون وارد شدن عبور کنی. هرچقدر هم که تند بروی، هیچ راهی نیست که چیزی را جا بیندازی. تندتر یا کندتر، در نهایت تفاوتی نخواهد داشت. ولی باید تمام مسافت را طی کنی و باید از راه دشوار عبور کنی.

مواد مخدرو مواد شیمیایی همیشه انسان را فریفته اند. چیز تازه ای نیست، همچون خود انسان قدیمی است __ دروداها آنان از سوماsoma  استفاده می کردند. در هندوستان قرنهاست که از مواد مخدر استفاده می کنند __ چرسcharas  و گنجاganja و تریاک __ همه چیز را آزمودهاند. اکنون آن دیوانگی در سراسر دنیا رایج شده است.اینک مردم سعی دارند راه میانبر را پیدا کنند __ کاری بسیار آسان و ارزان __ چیزی که بتوانی تصاحب کنی چیزی که بتوانی آن را ببلعی.

فراآگاهی را نمی توان بلعید. و خداگونگی یک پدیده ی شیمیایی نیست؛ باید آن را کسب کنی، تنها آنوقت است که می توانی آن را داشته باشی.

آنوقت دیگرانی هم هستند __ روش های دیگر هم وجوددارند. فقط مواد مخدر نیست که راه میانبر است، روش های دیگر هم هست. همگی تضمین می کنند که شما، با تلاشی بسیار اندک، درواقع بدون هیچگونه تلاش، به هدف برسید __ برای نمونه تکرار یک ذکر برای چند دقیقه در روز. تکرار ذهن فقط می تواند ذهن را کودن کند؛ تمام تکرارها ذهن را کودن میکنند، شما را احمق و ابله می کنند. اگر فقط به تکرار یک ذکر ادامه بدهی، حساسیت تو را ازبین می برد، تولید کسالت می کند و نوعی رخوت و چرت زدن برای معرفت تو می آورد __ بیش از اینکه آگاه بشوی، ناآگاه می شوی و به سمت خواب می روی.

این چیزی است که مادران همیشه دانسته اند که وقتی فرزندشان ناآرام و بی قرار است و نمیتواند بخوابد، برایش لالایی می گویند. لالایی همان ذکر است. مادر چیزی را بارها و بارها تکرار می کند و کودک حوصله اش سر می رود. تکرار مداوم تولید یک فضای یکنواخت می کند. کودک نمی تواند به جایی فرار کند __ مادر کنار بسترش نشسته و یک لالایی را تکرار می کند. کودک نمی تواند بگریزد، نمیتواند بگوید "خفه شو!" او باید گوش بدهد. تنها راه فرار، رفتن به خواب است. پس آن را امتحان می کند _برای پرهیز از این لالایی و از این مادر!

ذکر هم به همین ترتیب عمل می کند: شروع می کنی به تکرار یک واژهی مشخص و آنوقت برای خودت یک فضای یکنواخت می سازی. هرچیز یکنواخت کرکننده است؛ هرچیز یکنواخت شما را گنگ و خرفت می کند و تیزبودن شما را نابود می سازد.

به روش های مختلف این را آزموده اند. در تمام صومعه های قدیمی در سراسر دنیا __ مسیحی، هندو، بودایی __ آنان همین حقه را در مقیاسی وسیع تر به کار برده اند. زندگی در صومعه بسیار یکنواخت و تثبیت شده است. هرروز صبح باید ساعت سه یا پنج بیدار شوی و آنوقت همان چرخه شروع می شود. آنوقت باید همان حرکات را در تمام روز و برای تمام عمر انجام دهی. این یعنی منتشر کردن ذکر در تمام زندگی و یک شیار مشخص ساختن.

رفته رفته، با انجام دادن یک سری از اعمال برای بارها و بارها، انسان بیشتر شبیه خوابزدگان می شود. چه خواب باشد و چه بیدار تفاوتی ندارد، او فقط حرکات و اعمالی توخالی انجام می دهد. او تمام تمایز بین خواب و بیداری را از دست می دهد.

می توانی به صومعه های قدیمی بروی و ببینی که راهبان در خواب راه می روند. آنان همچون آدم آهنی رفتار می کنند. هیچ تفاوتی بین وقتی که از خواب برمی خیزند و وقتی به خواب می روند وجود ندارد __ این حیطه ها برهم منطبق است. و همان زندگی هرروز تکرار می شود. درواقع، واژه ی یکنواختیmonotonous  و صومعه monastery از یک ریشه هستند. هردو یک معنی دارند.

میتوانی چنان زندگی یکنواختی ایجاد کنی که نیازی به هوشمندی نباشد. وقتی نیاز به هوشمندی نداشته باشی کودن و خرفت می شوی. و وقتی کودن شدی، البته که نوعی آرامش و سکوت را احساس می کنی __ ولی این ها واقعی نیستند و کاذب اند. سکوت واقعی بسیار زنده است و تپش دارد. سکوت واقعی مثبت است، در آن انرژی وجود دارد، هشیار است و پر از حیات و سرزندگی. در آن شور و حرارت هست.

سکوت کاذب فقط گنگ است. می توانی این را ببینی. اگر فردی احمق اینجا نشسته باشد __ یک کودن و سبک مغز و ابله __ می توانی در اطراف او نوعی از سکوت را احساس کنی؛ این همان سکوتی است که می توانی در حوالی یک قبرستان احساس کنی. او فضایی در اطراف خودش دارد که بسیار گنگ است. او نسبت به دنیا بسیار بی تفاوت به نظر می رسد و با هیچ چیز در تماس نیست و قطع ارتباط کرده او همچون یک قطعه سنگ اینجا نشسته است. در اطراف هیچ ارتعاشی از زندگی و از انرژی وجود ندارد و هیچ چیزی از او جاری نیست. این سکوت واقعی نیست. او فقط یک کودن است.

وقتی نزدیک یک بودا می آیی.... او به سبب هوشمندی خودش ساکت است و به دلیل هشیاریاش ساکت است. او برای این ساکت نیست که سکوت را بر خودش تحمیل کرده است؛ او به این دلیل ساکت است که بیهودگی مختل شدن را از هر راهی درک کرده است. او به این دلیل ساکت است که فهمیده در نگرانی فایده ای نیست و نیازی به تنش داشتن وجود ندارد. سکوت او به سبب ادراک اوست. یک ادراک سرشار است. وقتی نزدیک یک بودا می آیی عطری کاملاٌ متفاوت خواهی داشت __ عطر معرفت.

و نه تنها در نزدیکی او یک نسیم و یک تازگی احساس خواهی کرد، بلکه احساس می کنی که خودت هم بیشتر سرزنده و مشتعل گشته ای. فقط با بودن در کنار او وجود خودت نیز روشن شده و در درونت چراغی شروع می کند به برافروخته شدن. وقتی به او نزدیک هستی،
با همان نزدیک بودن، احساس می کنی که دیگر افسرده نیستی. حضور او تو را از آن لجن که در آن کاملآٌ جا افتاده ای بیرون می کشد. خود حضور او تازه کننده است __ احساس زندگی، عشق، مهربانی، زیبایی و واقعیت می کنی.

کسی که به تکرار یک ذکر ادامه می دهد و زندگی یکنواختی دارد، مرده است؛ او فقط به این دلیل کارهایی انجام می دهد که مجبور است. و او همان کارها را چنان زیاد تکرار کرده که نیازی ندارد در موردشان هشیار باشد __ در خواب هم می تواند انجامشان دهد. او بسیار کارآمد شده است، ولی کارآیی او فقط یعنی که او مکانیکی شده است. برای همین ساکت است. این نوع سکوت را در اطراف کسانی خواهید دید که مراقبه فراسویی T.M. (تی ام) را تمرین می کنند. آنان خودشان را با تکرار یک ذکر ساکن کرده اند؛ آنان ذهنشان را وادار کرده اند تا ساکت بماند. ولی این ارزان است و نمی توانی آن چیز واقعی را به این بهای ارزان به دست آوری. آن چیز واقعی تنها وقتی در دسترس خواهد بود که تو با تمامیت وجودت برایش کار کرده باشی.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:34 توسط مهدی بیکس |