تبليغاتX
بیکس و تنها

بیکس و تنها



بدون عنوان

نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 20:33 توسط مهدی بیکس |

قلم نعره کشيد

خواستم تا بار ديگر داستانی بنويسم
قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ...
همه از من تقاضای سکوت کردند .
قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کند .
کاغذ می دانست که در زير سطور غم و اندوه محو می شود .
و ... افکارم ميدانستند که از در همی همانند زنجيری سر در گم می شوند .
و من خاموش سکوت را برگزيدم .
اما ....
چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .
و قطره های اشک و اندوه دل
مثل باران بهار
ارمغان کوير گونه ها شدند

 هم از همان روز مجبور شده ام که با اختیار زندگی کنم

 مجبور شده ام که به اختیار غذا بخورم به اختیار سخن بگویم

و به اختیار راه بروم

من هم مثل هر انسانی مجبور شده ام راهی و یا بهتر است بگویم

شریعتی را به اختیار برگزینم

و حتی مجبورم تا به اختیار همسری انتخاب کنم

تا به هزار و یک تهمت و عیب از  گروه آدمها رانده نشوم .

نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 19:7 توسط مهدی بیکس |